


به نام آنکه ناقوس عشقش در کليساي وجودم آهنگ آشنايي مي نوازد





سلام ، سلام به کسي که براي اولين بار دروازه هاي قلبم را گشود تا شاهزاده
شبهاي دريايي من گردد ، سلام به کسي که با تيرگي نگاهش چنان قلبم را خونين
ساخت که توان اعتراض به آن را نداشتم و خلاصه زيباترين سلام را بر بال زيباترين
پرستوي آسمان قلبم مي نويسم و تقديم حضور پر مهرت مي کنم .






الهي * راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر
الهي * چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است
الهي* ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره اي و ما همه هيچ كاره ايم و تنها تو كاره اي
الهي* چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم
الهي* خودت آگاهي كه درياي دلم را جزر و مدّ است
الهي* ناتوانم و در راهم و گردنه هاي سخت در پيش است
(اي خداي مهربون تنها از تو ياري مي خواهم)




اگر چشمان من درياست
تـويي فــانوس شبهـايش
اگــر حرفي زدم از عشـق
تــويي معنــا و مـفهومش




بايد ما شويم...
تا هستيم بايد باشيم?
و براي بودن بايد دوست داشت
و براي دوست داشتن بايد
عشق ورزيد
و براي عشق ورزيدن بايد
من و تو ما شويم...




يه روز عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن قايم باشك بازي مي كردن.
نوبت به ديوونگي كه رسيد همه رو پيدا كرد اما هر چه گشت اثري از عشق نبود.
فضولي متوجه شد كه عشق پشت يه بوته گل سرخ قايم شده ديوونگي رو خبر كرد
و ديوونگي يه خار بزرگ برداشت و در بوته ي گل سرخ فرو كرد صداي فرياد عشق
بلند شد.
وقتي به سراغش رفتند ديدند چشمانش كور شده است و ديوونگي كه خودش را
مقصر مي دونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهي كند و از اون روز به بعد
وقتي كه عشق به سراغ كسي ميره چون ديوونست و چون كوره بديها ي
معشوقش رو نمي بينه.....
(سعي کنيم که واقعيتها رو ببينيم چون سختيهاي زندگي رو مي تونيم با واقعيتها
شيرين کنيم )




دوست دارم باتو باشم همدم شبهاي تارم
شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم




اي مونس تنهاييم ... اي مهربانترين مهربانان ... اي تنهاترين همراز زندگيم
بيا تا با هم بيداد را نابود کنيم و زندگيمان را سرشار از سرور و شادي کنيم ، با هم
زندگيمان را پر از عشق کنيم و تا قله خوشبختي پيش رويم




اما به هنگام آشفتگي مرا خبر کن
ميکوشم, بدانم چه وقت بايد در کنارت باشم .
اما گاه ممکن نيست, پس خبرم کن.
عشق بالاترين هديه است که ميتوانيم به يکديگر بدهيم.
و ايثار يکي از بزرگترين لذتهايي است که به ما ارزاني شده .
من اينجايم هر زمان و هميشه, تا هرآنچه دارم به تو هديه کنم




کاش مي شد به تو گفت که تو تنها غزل عشق مني
آن که مي گويد دوستت دارم دل اندوهگين شبي است
که مهتابش را مي جويداي کاش عشق را زبان سخن بود تا بتواند بگويد




زندگي با همه ي وسعت خويش
محفل ساکت غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست
اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست
زندگي خوردن و خوابيدن نيست
زندگي جنبش جاري شدن است
تماشاگه آغاز حيات
تا به جائي که خدا ميداند.....
« سهراب سپهري »



گه يه روز قلبه کسي رو شکستي يه ميخ بکوب به يه ديوار
وقتي دلش رو بدست آوردي اون ميخ رو از ديوار بکش بيرون
ولي هميشه يادت باشه جاي اون ميخ هميشه روي ديوار هست




کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره هر روز
کاش مي دونستي چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده
کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد
بي تو بودن گرفته
کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت
گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده
کاش مي دانستي چقدر دلواپس توام
کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام
و چقدر به حضور سبزت محتاجم
و هميشه از خودم مي پرسم
اين همه که من به تو فکر کنم
تو هم به من فکر مي کني؟




امري براي انجام دادن
چيزي براي عشق ورزيدن
آرزومند چيزي بودن
اين هاست اصول والاي خوشبختي
(جوزف آديسون)




زندگى گليست و عشق شرط آن
زندگي خانه است و عشق سقف آن
زندگى آسماني است و عشق مهتاب آن
زندگى خداييست و عشق
ارزوي آن




کسي که دوستش داري ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست
نداشته باشي و از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن . چون شايد هيچ
وقت ، هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد




هيچ كس نمي تونه به دلش ياد نده كه نشكنه ولي مي تونه بهش ياد بده كه اگه
روزي شكست لبه تيزش دست
و دل اوني رو كه شكسته نبره ..




سعي كنيد تا چيزهايي راکه دوسـت داريـد بـدست آوريـد و گــرنه ســرانــجام نـاچـار
خـواهيد شد
چيزهايي را کـه بدست آورده ايـد دوست بداريد



هرگـز آرزو مـكن تــا جــز خـويـشــتـن خـويش، كسي باشـي. اما بكــوش تا بهترين
خويشتن خويش باشي 

